آنیساآنیسا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

نی نی نازم

آغاز سه ماهه دوم

1390/12/24 10:16
نویسنده : الناز
213 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دلم

سلام فدات شم

خوبی مامانی ؟؟ چهارشنبه سوریت مبارک . دیروز اولین چهارشنبه سوری معنی دار من بود چون  تو ، تو وجود من بودی ولی خراب شد . گلم مامانو می بخشی؟؟؟

تو که مهربونی تو که نازی تو که فرشته منی؟؟؟ آره ؟؟؟ خیلی نارحتت کردم که شب اومدی گفتی میری.

نکنه راست گفته باشی؟؟؟؟

وای خداااااااااااااااااااا

تو بری من میمیرم. خودمو نمی بخشم.

قول می دم مامان خوبی بشم و اذیتت نکنم . دیگه عصبانیت نمی کنم

عزیزم آشتی؟؟؟؟؟؟؟

جیگر مامان بزرگ شدیا. امروز وارد چهار ماهگی شدیم چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که فهمیدم تو اومدی تو زندگیم.

بازهم می گم خیلییییییییییییییی خوش اومدی عزیزم تا آخر عمر برام بمون.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (13)

مامي نسيم ( مامان ملودي )
24 اسفند 90 12:16
من واسه ني ني هاتون تقويم 15 صفحه اي طراحي ميكنم . وقتي كه سفارش بديد و پول و واريز كنيد كمتر از 24 ساعت فيلش و براتون ميفرستم . هزينه فقط 5000 تومان در قطع A5. شما بايد 13 تا عكس از بچه هاتون و به ايميلم بفرستيد . خبرم كنيد . ايميلم : NGHODSI82@YAHOO.COM اگرم خواستيد نمونه كار و ببينيد ميتونيد بريد وبلاگ دخترم .
عمه آتنا
24 اسفند 90 14:06
niniton bozorg mishe talafi mikone in 4shanbe sori ro
خاله مژگان
24 اسفند 90 20:27
سلام خانمی همه مامانای مثل من و شما دیشب نی نی یاشونو یه کم اذیت کردن ولی اونا مارو می بخشن .
سانی
28 اسفند 90 14:58
الناز جونم به سلامتی 14 هفتگیت مبارک . نی نی بزرگ میشه و توی 4شنبه سوری انقده آتیش می سوزونه که حسابی تلافی میکنه تو غصه نخور....
نایسل
29 اسفند 90 14:12
خدایا زمان در گذر است و مخلوقات در تغییر
و سال جدید در شرف حلول و به ناچار 
تغییر تغییر تغییر....
 پس برایت ارزومندم که :
 زندگیت به بهترینها تغییر کند و آرزو دارم روزهایی که پیش رو داری ... 
آغاز آن روزی باشد که آرزو داری!
 .
 عید پیشاپیش مبارک.

نایسل
29 اسفند 90 14:13
دوست دارم مشالله جه بزرک شده ایشالا عکسشو بزاری
دکمه
9 فروردین 91 8:28
سلام عزیزم! سال نو مبارک! انشاالله سلامت به دنیا میاد! نگران نباش خانمی....
morteza
12 فروردین 91 21:13
سرم پر از حس‌هاي ناگفته است حس‌هايي كه مي‌آيند و مي‌روند بي‌هيچ بهانه‌اي يا فايده‌اي... فقط مي‌آيند و بعد مي‌روند در بن‌بست تفكراتم مي‌ايستند و مجبور به بازگشت هستند... اينجا سر من است سري پر از هياهو و فكر فكرهايي از سال‌هاي دور كه همواره همراهم بودند و مرا درنورديده‌اند ... فكرهايي كه رهايم نمي‌كنند و مرا گاهي به لبه پرتگاه مي‌برند...
خاله مژگان
19 فروردین 91 0:43
سلام مامان الناز عیدتون مبارک. من همیشه به پیج تون سر می زنم ولی خیلی وقته که پست جدیدی نمیزارین . امیدوارم که همه چی خوب باشه .
مامان الی
19 فروردین 91 9:44
سلام خاله مژگان گل فدات شم ممنون از لطف و مهربونیت همه چی خوبه فقط بعد عید سرکار سرم شلوغه نتونستم ولی سه شنبه میرم سونو جنسیت و حتما آپ می کنم بازم ممنون بوسسسسسسسسسسسس
دکمه
19 فروردین 91 11:35
نمیخوای پست جدید بذاری مامانی؟!
خاله مژگان
20 فروردین 91 1:45
آخیش مرسی خیالم راحت شد. منم 2 شنبه میرم سونو . مواظب خودت باش
بی نام
20 خرداد 91 0:07
فرشته کودک کودکي که آماده تولد بود، و یواش، یواش میرفت که قدم در این دنیای بگذارد نزد خدا رفت و از او پرسيد:«مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد؛ اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟» خداوند در جواب فرمود: «نگران نباش از ميان بسياري از فرشتگان، من يکي را براي تو در نظر گرفته ام. او در کنار توست و از تو نگهداري خواهد کرد.» اما کودک هنوز مطمئن نبود که مي خوهد برود يا نه. - اينجا در بهشت است، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي است. خداوند لبخند زد: « فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.» کودک باز هم پرسید: « من چه طور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟» خداوند او را نوازش کرد و گفت: « فرشته تو، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.» کودک با ناراحتي گفت: « وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟» خداوند براي اين سؤال هم پاسخي داشت: « فرشته ات دستهايت را کنار هم مي گذارد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.» و چطور مرا بخوانی کودک سرش را برگرداند و پرسيد: «شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند. چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟» - فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. کودک با نگراني ادامه داد : « اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.» خداوند لبخند زد و گفت:« فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گرچه من همواره و هر آن کنار تو خواهم بود.» در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند. او به آرامي يک سؤال از ديگر از خداوند پرسيد:«خدايا اگر بايد همين حالا بروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگوييد.» خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: «نام فرشته ات اهميتي ندارد و به راحتي مي تواني او را مادر صدا کني.»
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی نازم می باشد